تبليغاتX
آرمان خلق -

آرمان خلق

نبرد تا رهایی!

                                                                                                                                          

سوگند که تا آخرین نفس راهت ادامه دارد

ای شهید

سخنی با رفقا:کشتارهای خونین و اعدام های دسته جمعی و جنایت های گسترده پس از کودتای شیلی

به رهبری پینوشه بی شباهت با کشتارها و اعدام های ضد خلقی در ایران پس از قیام بهمن 1357نمی باشد.مطلب زیر نیز گوشه ای از سخنان یکی از شاهدان عینی در شیلی پس از کودتای ضد خلقی آن کشور می باشد.

سوگند که تا آخرین نفس راهت ادامه دارد

ای شهید

در اول نوامبر 1974به گورستان شهرداری سانتیاگو رفتم وشروع به جستجوی گور "پابلو نرودا"کردم.وقتی از مردم از محل دقیق گور می پرسیدم چنان متعجبانه به من می نگریستند که گویی با دیوانه ای مواجه اند.سرانجام کسی به من گفت باید به "آلا مدا مکزیکو"بروم و به همانجا هم رفتم.

من اصلا اهل سانتیاگو نیستم و به همین دلیل احساس کردم در این گورستان وسیعی که مثل یک شهر ،خیابان های زیادی داشت گم شده ام.در یک طرف "آلامدا مکزیکو"دیوار آجری مرتفعی با ردیف های طولانی طاقچه های دخمه ی مردگان کشیده شده بود و در طرف دیگر ،منطقه ی وسیع گورستان قرار داشت.باریکه ی قسمت انتهایی گورستان،هنوز آسفالت نشده بود و این نشان می داد که تازه ساز است.

من در جستجوی قبر کاملا مشخصی بودم که بلافاصله جلب توجه کند.اما به چنین قبری برنخوردم و آن قدر محو تمایلات خود بودم که به صرافت نیفتادم که نگاهی هم به دخمه ی مردگان بیندازم .نگاهی سرسری به راه باریکه انداختم اما باز چیزی نظرم را جلب نکرد. دور دیگری زدم.دو بچه ام که با من بودند خسته شد بودند و شروع به بیتابی کردند.پاهای خودم هم یارای رفتن نداشت.این بود که به فکر افتادم بیهوده دارم وقتم را تلف می کنم.با وجود این هنوز هم امیدوار بودم به یک نام اشنا بربخورم.ماه پیش ،تعداد زیادی از مردم کشته و دفن شده بودند.باز شروع به حرکت و بررسی  تک تک طاقچه ها کرد که ناگهان زیر طاقچه ی شماره ی 46در یک طرف آجر سرخرنگ طاقچه ی بدون سنگ قبر ،به خط سیاه حروف "پابلو نرودا"نقش شده بود.زیر لب فحش می دادم.نمی توانستم آنچه را که چشمانم می دید باور کنم.احساس می کردم که می خواهد بغضم بترکد.بچه هایم نگران شدند و ضمن تسلای من پرسیدند:بابا!چی شده؟نمی توانستم از گریه خودداری کنم ودر ضمن با خود می گفتم:"این حقیقت ندارد.این نمی تواند حقیقت داشته باشد."

در این لحظه،مردی به آرامی پیش آمدو دسته گلی در طاقچه گذاشت و شخص دیگری هم به او تاسی کرد.تازه حالا بود که متوجه گلدان های سفالین پر از گلی شدم که در کناره های طاقچه ردیف شده بود.مردم یکی پس از دیگری پیش آمده شاخه ی گلی می آوردند.یادم می آید که با صدای بلند گفتم :"می بینید با او چه رفتاری می شود؟با بزرگترین شاعر شیلی ؟"کسی جواب نداد.هر تازه واردی در سکوت مطلق دسته ی گل را می گذاشت و می رفت.حالا دیگر با صدای بلند تری می گریستم.فکر می کردم همه ی آنهایی که به آنجا آمده اند دیوانه اند.آخر چطور امکان داشت بتوانند اینطور سکوت کنند؟سرانجام یک کارگر مسن به م گفت :"بر عکس م در اینجا اثری از بی توجهی نسبت به "پابلو"نمی بینم.او در آنجا خود را بین رفقا ومردم زحمتکش سرزمین خود می بیند."

در این موقع زنی پیش آمد،مرا به کناری کشید و پرسید:"برعکس من در اینجا اثری از بی توجهی نسبت به"پابلو"نمی بینم.او در اینجا خود را بین رفقا و مردم زحمتکش سرزمین خود می بیند."

در این موقع زنی پیش آمد،مرا به کناری کشیدو پرسید:"میل دارید قبر "ویکتور خارا"را ببینید؟"ما هم به دنبالش افتادیم.چند خردسال در حال گذاشتن دسته گل هایی بر سر گور "خارا"بودند.وقتی متوجه شدم که تمام این منطقه تنها از گور انهایی پوشیده شده که پس از کودتای 11سپتامبر 1973کشته شده اند،شوکه شدم.کافی بود شخص فقط به نوشته های روی صلیب های چوبی و آهنی نگاهی بیندازد.این همه مردم رنجدیده ای که آمده بودند تا بر عیزان از دست رفته ی خود بگریند چگونه می توانستند نسبت به قاتلین آنان ،این قدر بی تفوت بمانند؟

ما شروع به صحبت کردیم.هر کس از مصیبتی که بر او گذشتهبود می گفت.در این حال هر لحظه بر تعداد افرادی که به جمع ما پیوسته بودند افزوده تر می شد.ناگهان یکی از گشتیهای کارابینرو،جلومان سبز شد.آخر به من هم حق بدهید.آنها حتی در گورستان هم دست بردار نبوند.خرتاخری عجیبی بود .هر آن ممکن بود اتفاقی بیفتدکارابینروها ،مسلسل به دست از کامیون ها بیرون پریدند و روبرویمان ایستادند و فریادشان بلند شد:"جمع نشوید!متفرق شوید!بروید پی کارتان،و..."

من که از کوره در رفته بودم شروع کردم به توپیدن به آنها که آنها حتی از مرده ها هم می ترسند و این که این نحوه ی برخورد با مراسم یادبود "پابلو نرودا"لکه ی ننگی بر دامان شیلی است.اما آنها همانطور ایستاده و مسلسل هایشان را به طرف ما گرفته بودند.در این موقع زنی که قبلا با من صحبت کرده بود دوباره بازویم را گرفت،مرا با خود به کناری کشید و ازمن خواست که به خاطر بچه هایم هم که شده از آنجا بروم وگفت:"سعی کن بفهمی که قوی بودن و خویشتنداری هم یک وظیفه است.آنها رفتنی هستند اما ما زنده ایم و تازه بچه هایمان هم هستند.مطمئن باش بالاخره روزی خواهد رسید که ما بتوانیم از همه ی آنهایی که به شهادت رسیده اند تحلیل شایسته ای به عمل آوریم."

او مرا به آرامش دعوت کرد و من به او قول دادم از آنجا بروم،اما پیش از رفتن می خواستم دور دیگری در قبرشتان بزنم و نوشته های روی صلیب ها را بخوانم.او نیز مرا همراهی کرد اما فقط توانستم اسم چند نفر را بخوانم و بیشتر از آن نتوانستم تاب بیاورم.منظره ی وحشت آور و جانگدازی بود.این دو بیت از اشعری بود که برای خواندن از پیش آماده کرده بودم:"تقذیم به جوان پانزده ساله ای که به خاطرارمانش کشته شد.تو رفتی وسرومان را با خود بردی".شما در پیکار به خاطر عدالت شهید شده اید.سوگند که تا واپسین دم حیات،راهتان را دنبال خواهیم کرد."

در اینجا،در گورستان بود که تازه متوجه شدم تا چه اندازه فاقد آن چیزی هستم که وجودش برای ادامه ی زندگی و مبارزه به خاطر میهن تحقیر شده ام لازم بود.من هنوز هم باید خیلی چیز های دیگر یاد بگیرم.میل دارم یک بار دیگر هم که شده سری به گورستان بزنم ودسته گلی نثار رفقا و مبارزانی کنم که هیچکس از تعدادشان اطلاعی ندارد.

تازه حالاست که می توانم حرف بزنم و درباره ی این جریانات چیز بنویسم.در حالی که قبلا نمی توانستم و بلافاصله اشکم سرازیر می شد.به هر حال سعی کردم همانطور که ان زن به من اموخته بود ،از روحیه ی قوی تری برخوردار شوم.چیزی که حقیقت محض بود.انسان باید برای تحمل شداید زندگی ،قوی باشد و بتواند شکیبایی اختیار کند.تنها به این طریق می توان به پایان این فاجعه کمک کرد.فاجعه و مصیبتی که ما و شیلی را داغدار کرده است.

 

                                                                                                رفیق جورجینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط دلاسرنا  |